عزیزتر از جانم...مادرم

من گمان می کردم...

رفتنت ممکن نیست...

رفتنت ممکن شد...

بااااورش ممکن نیست...

/ 11 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باباعظیمی

شمه ای از داستان شور انگیز ماست این حکایت ها که از فرهاد و شیرین کرده اند ساقیا می ده که باحکم ازل تدبیر نیست قابل تغیر نبود انچه تعین کرده اند

باباعظیمی

سلام سارا جان... بابایی را بیاد داری ؟ حتما نه [گل]

reza

تسلیت میگم .

بابا عظیمی

خوشا آنانکه با اخلاص و ایمان حریم دوست بوسیدند و رفتند خدا حافظی ساحل ارامش[خداحافظ]

Moh3en

سلام الان دیدم! متاسف شدم تسلیت میگم به همه سلام برسون و از طرف من تسلیت بگو[گل]

رایا

مطالب زیبایی دارید موفق باشید

سحر

سلام دوست عزیز - مثل اینکه خیلی وقت است آپ نکردید ... برای درگذشت مادر گرامیتان خیلی متاسفم - چه میشه کرد باید کنار اومد هر چند که عزیزتر از او کسی نیست و نخواهد بود ولی باید از خداوند کمک خواست برای صبور بودن و تحمل ... روحش شاد بیایید با هم کمک کنیم آقای عظیمی دوباره بنویسد ... موفق و سلامت باشی

بابا عظیمی

سلام دخترم... بی نهایت ناراحت شدم و ببخشید دیر امدم برای تسلیت .. انشالله دیگه غم نبینید و روح مادرت شاد باشه... بابایی کوچک تو ... بابا عظیمی

baba azimi

با دلی دریائی زورق و ساحل دریای کسی باش گلم