باران می بارد؛

               تو نیستی 

تا با هم زیر یک چتر پنهان شویم

وقطره های باران را بهانه کنیم برای آغوش های ممنوعمان

آفتاب می شود؛

               تو نیستی 

تا دنبال سایه بانی بگردیم

وبهانه ای داشته باشیم؛

برای خیره شدن های بی دلیل

باد می وزد؛

              تونیستی

تا شالم را مرتب کنی

و گیسوانم را به یک سو بزنی 

دلم را با تماس ملایم سر انگشتانت بلرزانی

برف می آید؛

           تو نیستی

ومن دیگر عادت کرده ام که دستهایم را در جیب پالتویم پنهان کنم.

و در انتظار کسی نباشم، تا شال گردنش را به دور گردنم بپیچد.

 

از خودم می پرسم:

آیا تا به حال بوده ای؟ من ترا می شناسم؟

اگر در سر پیچ خیابانی، از کنار هم رد شویم. به اندازه یک سلام،

                      همدیگر را به یاد می آوریم؟

به اندازه یک پلک زدن مرا ببین.

پیش از آن که باورم شود،

         تو فقط یک توهمی،

         که هر وقت باد در گندمزار می پیچد، به یاد تو می افتم.

 

عجیب است!!!؟ تا شعاع بی نهایت شهر من؛ هیچ گندمزاری نیست....

 

 

*** نیلوفر لاری پور

*** همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسید ،

          یادش باشه ریشش کجاست ....

*** پائیز با همه زیبائیهاش از راه رسیده.فصلی نو،شروعی نو...

*** در انتظااااار یه باروون پائیزیم...بی دلیل،بی بهونه

*** همین!

/ 3 نظر / 11 بازدید
محسن

خسته نباشی سارای عزیز. فقط: بیا بنویس خیلیها اینجا منتظرند تا تو قلم بر دست بگیری... (چند ساله بهت سر میزنم) از طرف یه دوست که واقعا دوستت داره

باباعظیمی

سلام سارا جان...دختر گلم میدونی چند وقته یه حالی از بابایی نپرسیدی؟